one black horse

ObH همیشه پا برجاست ...

one black horse

ObH همیشه پا برجاست ...

اون بود، ولی دیگه نیست...

108

ساعت 4 بعد از ظهر به خانه رسیدم.... 

کوچه شلوغ بود وسروصدای زیادی به گوش میخورد 

آن موقع هنوز 12 سالم بود .... گیج و سر گردان ایستاده بودم وبه آن همه جمعیت که در خانه مان جمه شده بودند نگاه می کردم ... 

جلورفتم و حالا دیگر میان جمعیت بودم 

از بین جمعیت به داخل خانه می نگرسیتم ... صدای گریه می آمد فقط صدای گریه 

مادرم را داخل جمعیت نمیدیدم  

نا خود آگاه داخل خانه دویدم......... 

 چشمم به مادرم افتاد که با لبخند مهربانی با چشمان بسته روی زمین خوابیده بود 

آه .. سوزناکی  از ته دل کشیدم وقطره ای اشک از گوشه چشمم افتاد 

و حال من ... ساله ام و اون دیگه از بین ما رفته....... 

 

(این داستان خلاصه کتاب"مهربانترین وجو د"می باشد)

نظرات 2 + ارسال نظر
ساناز یکشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 07:19 ب.ظ http://www.antiboys6010.blogsky.com


سلام

آخرش چی میشه سجاد؟

سلام ساناز خانوم ممنون که بازم سر زدین:
آخر داستان اون پسر خانواده خودش رو طی حوادث مختلف و ناگواری که به وجود می آد از دست میده ...... بعده ها هم با توجه به مش کلاتی که کشیده یک نویسنده خوب در مورد داستان های غمناک میشه...

ساناز جمعه 20 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 11:54 ق.ظ http://www.antiboys6010.blogsky.com

سلام مرسی
خیلی قشنگ بود
ممنونم

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد